تبليغاتX
گلبهار

گلبهار

 

سکوت

پیراهنی چین دار می پوشد

پنهان می کند لای چین ها

دلتنگی را

انتظار را

بهانه را

گلایه را

.

.

.

امید را

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

مدتها گشتم

اما نیافتم

حلال ای را

که لکه های عظیم تو را

از وجودم پاک کند

.

.

نه! نمی یابم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

ساکن جزیره های چشمان ات شدم

پلک نزن!

غرق می شوم

در اقیانوس چشمان ات...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

تو چون پای ام هستی

وقتی خواب می رود

مال من هستی

و گوئی مال من نیستی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

 

دوستت دارم

بی که دیده باشمت

از آنرو که بسیار

خداگونه دیدمت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

بارها گفتی :

  چقدر دستانت زیبایند

من

می نگریست ام

به دستانی که در دستانت پنهان شده اند

گوئی

برای هم ساخته شده اند

به دستانی که لای انگشتانت خوش جاکرده اند

گوئی

شاهکار خلقت شده اند

وهرگز نگفتم

زیبایند بخاطر دستان تو

.

.

.

تو رفتی

و دستانم معلق ماندند

در انتظار دستانت

جوانه زدند

درختی شدند.

 

جایت خالی است که بگوئی :

         چقدر دستانت زیبایند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

شعری که شعر نیست و بیشتر از هر شعری شعر است،

برای آنکه ساعت ۷ را از من ربود ...

 

تو

ساعت ۷ را

از من ربودی

و ما را

در آن کاشتی

در خاک انتظار و طپش

روزی خواهیم رویید

و گل خواهیم داد

دوست داشتن را

و نسیم

عطر ما را

-شعر را-

می پراکند.

 

باور کردی که

بیهوده نیست

 گفته اند

۷ عددی است مقدس!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

این پیراهن دوست داشتن

بدون تکمه های تو

به تنم بسته نمی شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 

مدتها شعر گفتم  ، اما خودم رو شاعر ندونستم.شعرهام در ابتدا فقط وسیله ای بود تا درد ای رو که داشتم زیبا کنه و به من این توانایی رو بده که تحمل اش کنم.اما بعد کم کم چون پیچکی تمام زندگی من رو در بر گرفتم.باز خودم رو شاعر نمی دونستم تا در این شعر:

کوک های سفید جاده

می خواستند من و تو را به هم برسانند

تا " ما " یی زیبا بدوزند

غافل از دستان قیچی وار تو...

نظر آقای ناصری از وبلاگ ناهه و دکتر ژیواگو :

 

قیچی قیچی قیچی . . . بال های کلاغی که عصر را از پارک می دزدد و سیاهی اش را روی پارک می اندازد. ما زیر چادری سیاه پناه گرفته ایم. بی که بخواهیم. بی که بدانیم . چادری که قیچی ها کاری به کارش ندارند. چادری که قیچی ها می دوزندش!

وبعد تر در شعر :

خورشید و ماه

هوو ی یکدیگرند

برای آسمان

زندگی آرامی است

فقط گاه با هم درگیر می شوند

و کسوف یا خسوف دیده می شود.

 و باز نظر آقای ناصری :

روز ظاهر آدم ها پیداست. شب باطن آن ها. دنیا هم آدم است. آدمی با نیاز هایی طبیعی. گیرم ما نمی بینیم و نمی فهمیم.
این است که شدیداَ فکر می کنم ماه، باطنِ خورشید است. یعنی در دل آفتاب، مهتاب است. این است که ما به خورشید چشم نمی دوزیم - ظاهر است - بل که شب ها نگاه می کنیم به ماه و دنبال ماه می گردیم - چون باطن و اصل و دلِ روز و آفتاب است-

 

این نقدها که با تامل بسیار، احساس ای رو با بیان ای زیبا تر از شعر من ،بیان کرده است،بسیار خوشحال کننده است.

تعریفی  از شعر که در این مدت من بهش رسیدم : شعر ،بیانی آهنگین از احساسی است به گونه ای که  توانایی تاثیر گذاشتن روی دیگران رو داره و دیگران رو به فکر وا می داره .حالا که شعر من تونسته حداقل یک نفر رو تحت تاثیر قرار بده  ،می تونم خودم رو شاعر بنامم.آقای ناصری بخاطر نظرات تون و این حسی که از نقدهای شما در من ایجاد شده بسیار متشکرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط گلبهار همام  | 

 
1800Contacts.com Coupon
1800Contacts.com Coupon