عجب!
خدا هم چون من
چشم انتظار سفر کرده ای است
چند روزیست زمین را آب پاشی می کند...
عجب!
خدا هم چون من
چشم انتظار سفر کرده ای است
چند روزیست زمین را آب پاشی می کند...
آن هنگام که خورشید نگاهت بر من تابید
و نسیم نفسهایت بر من وزید
دستانم هوس گردش در بیشه زار تنت کردند
در فراز و فرودهایت سرگردان شدند
دستان تو قله های تن ام را فتح کردند
- و تو فاتح بلندترین قله های جهان شدی ـ
لبانم به اسارت شیرین لبانت در آمدند
پاهایمان در هم تابیده شدند
گلبرگهای گلی سرخ شدیم
شبنم مهمان ما شد
صاعقه لذت تنهایمان را لرزاند
باران بارید
من ها راشست
و ما رویید
آرام گرفتیم
چون هماغوشی دریا و ساحل
بعد از طوفان!
آسان نبود
سفر کردن
به شهر تو ،
در نبودت !
تسلیم باید ها شدم
از ایوب گذشتم.
بهار بی تاب بود
سراغ تو را از من گرفت.
خیابان ها،
پاهای مرا محکم در آغوش گرفتند
نمی گذاشتند
قدم از قدم بر دارم
می گفتند
عطر تو را می دهم.
آنقدر دلتنگت بودند
که نگذاشته بودند
غباری بر نشان قدمهایت بنشیند،
باور کن!
شیشه های اتوبوس ها
در نفسهایم ردی از نفسهایت را جستجو می کردند.
آسان نبود
اما
مطمئن باش
هیچ نگفتم که بی خبر رفتی.
فقط در گوش بهار
زمزمه کردم
برمیگردد، منتظر باش.
گل های سرخ
ـ روی نشان قدمهایت ـ
مرحم دل خیابان ها شدند.
روی شیشه ها
لبخندت را کشیدم.
راستی
برای جشن آمدنت
بهار می خواهد پیراهن گلدارش را بپوشد.
مرا شرمنده نمی کنی ، نه!
کی بر می گرددی ؟
حتی
اگر بخواهم فراموشت کنم
خاطره هایت
گیره هایی می شوند
که تو را به من پیوند می دهند
من ،
نامه ای می شوم بی معنا
بی پیوستهایت ....
نمی دانم تو خیال من را دزدیدی
یا من خیال تو را؟
عداوتی است دیرینه
میان تو و شعر،
تو را خواستم
اما شعر آمد!
صبح ابرها را کنار می زنم
خورشید را در آسمان می کارم
عصر ماه را ،
تا کسی هوای تو را نکند!
حتی شب
ستاره ها را بیدار نگه می دارم
تا کسی خواب تو را نبیند!
نامت با سین شروع نمی شود،
آب و آینه،
شمع و شمعدان هم که نیستی!
و نه حتی قرآن
یا
ماهی قرمز!
پس چرا امسال،
سفره هفت سین ما چیزی کم داشت؟!