چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم
نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد
قیصر امین پور - گلها همه آفتابگردانند
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم
نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد
قیصر امین پور - گلها همه آفتابگردانند
کسی که میره هیچ وقت بر نمی گرده . چه در باز باشه چه بسته
عقابی می شود بی پروا
عشق
شکارم می کند
بلند ام می کند
بلند
.
.
.
رهایم می کند
ناگاه
در دشت
در کوه
در برهوت
می آیی و دریچه ای باز می شود به بینهایت
می روی و دریچه ها بسته می شوند
سخن می گویی و ماه لبخند می زند
سکوت می کنی و ماه
ماه دلتنگ می شود
پشت زمین پنهان می شود
می گویند ماه گرفتگی
غافل از درد ماه
غافل از
غافل از نبود تو!
متفاوت ترین کادوی تولدی که تو عمرم گرفتم ،دیدن یه خدای زمینی بود تو یه شهر دیگه
روزهای من از تو خالی است
زندگی از من خالی ...
شروع کرد به ساختن ، شروع کرد به ساختن یه خونه روی پاهای من،گفتم نکن ،من موندنی نیستم،گفتم باید برم،اینجا فقط یه توقفگاه برای من، گوش نداد ،نمی دید،می خواست برسه به چیزی که داشت می ساخت،تند و تند می ساخت اما نه محکم،گفتم دارم پاهامو بر میدارم ،با یه دست پاهامو گرفت با یه دست ساخت،نه محکم پاموهامو گرفت و نه محکم ساخت...بارها گفتم اما دست بردار نبود،مجبورم کرد،مجبور شدم سریع پاهامو بردارم،خونه ای که داشت می ساخت ،خونه ای که ساختنش داشت تموم می شد ریخت...اما من گفته بودم ،گفته بودم که موندنی نیستم !
دریچه ای باز می شود
رو به بی نهایت
هر ماه
شبی
وقتی در شب راه می روی باید مواظب باشی فریب ستاره ها و ماه را نخوری، خورشید در چند قدمی است...
آنقدر به تو خیره شدم
که کور شدم
.
.
.
خرمالو ها عاشق می شوند
درخت عریان
در پاییز
هیچ ندارم
در این شهر
جز
دالان بهشتی که تو نشانم دادی
با خاطره هایت
این بلبلان خوشامد گو
.
.
.
هیچ ندارم و تمام دارم
روی بر نگردان از من
بگذار لقمه ای گیرم
از صدایت
لبخندت
نگاهت
این راه را بی توشه پایانی نیست
مردابی زلال است
تنهایی
.
.
موج
خنده بلند دریاست
خنده ای از اعماق جانش
به تو فکر می کنم و
دریا پر از موج می شود ...
مهمان ناخوانده عزيز من
مي دانم تو آنقدر مهربان بودي كه نخواستي دست خالي بروي...بار ديگر كه قصد آمدن كردي ،تو هم تكه اي از قلبت را بياور
فراموش نكن ! اينجا هميشه آفتابي دائم و گرم از حضور دوست و استادم جناب آقاي ناصري دارد.
نه! نگاهت نمی کنم،
نمی خواهم اندازه ی چشمم شوی
.
.
.
تو را بزرگ آفریده ام
کوچکت نمی کنم
- امير ناصري -
نسیمی خنک بودم
برای گرمای تابستان ات
حیف!
تاب نیاوردی
پریشانی موهایت را...
هر خاطره
سیاهچاله ای ست
می میراند
و می زاید
آدمی را . . .
سمت دریا رفتم...مشتاق با موج هایش به پیشواز آمدند...مرا تنها دیدند...بهانه تو را گرفتند...ناامید پا پس کشیدند...یاد تو ...نسیم عطر حضور تو را پخش کرد...دریا آرام گرفت...
از دیوار سنگی قلبت
نمی هراسم
بل ،
پیچکی می شوم
تورا در میان شاخ و برگم
می بلعم...
زمستان ۸۴
سکوت
پیراهنی چین دار می پوشد
پنهان می کند لای چین ها
دلتنگی را
انتظار را
بهانه را
گلایه را
.
.
.
امید را
مدتها گشتم
اما نیافتم
حلال ای را
که لکه های عظیم تو را
از وجودم پاک کند
.
.
نه! نمی یابم ...
ساکن جزیره های چشمان ات شدم
پلک نزن!
غرق می شوم
در اقیانوس چشمان ات...